به چشمانت بیاموز
بنگرند !
ساده تر از ترانه
چیزی نیست.
آسمان هم آبی تر از همیشه می خندد
کوه تمنای زمین سرد است
تنها ترانهای کیهانی آدمی
راه به سرسبزترین بیشه تنهایی تکلمی ماندگار
می برند
کیوان
کاش مهربان بودی!
گرچه این از جنس تو نیست
-
تو
جلاد یک حس تازه
تو
مخمور یک جام قدیمی
تو
عابر بر سرای مهر و کینی
کیوان
شاه شطرنج منی
بی هوده از کیش رخت
حرف نزن
-
من به سیاه و سفیدی
صحفه زندگی خود
مات می نگرم.
کیوان
کاش پهنه این دشت
پر گل!
بر دل کوچک من بود
که هرچه می کشم از
این گریه نا بهنگام شبانه ام
است.
کیوان
این
قانون آسمان
هفتم است
-
چیزی به صبح نمانده
کجاست ستاره دور دست من؟
کیوان
وجودم همه سراپرده تقدیر الاهیست
چون درخت تکیده بر دل سنگ
پاییز
همه دستانم جرعه نوش یک نگاه عرفانیست
لاله لاله می روید از آهم
که چشم فلک هم کمی بارانیست
-
تو به چه می اندیشی؟
از عشق ماهی در یاهم طوفانیست
خورشید کمی دور تر از خاک زمین
به گمانم خفته
اینجا شبها هم طولانیست.
کیوان
که چقدر دلواپس
یک نگاه آشنا از این
انبوه غریبم؟
-
کمی آنسو تر همه به پیشواز بهانه های خویش
ره صد سالگی می روند
اندکی نزدیکتر بیا ما تمام راه را فرش علاقه کرده ایم
از اول هم این حس غریب با ما بود
فقط کمی صبر ستاره کم است.
کیوان
مسرور می شوم از یادت
از نامت
از نگاهت
-
اما تو همه چیز را به باد فراموشی سپرده ای .
کیوان
دیگر آشیانه نخواهند ساخت
آن کبوترانی
که
تو در برشان
عشق را به مسلخ کشاندی
این تاریخ را دگرگون خواهد کرد
در شب آتش بازی چشمان پر ادعایت!!!
کیوان
ای جاده هرگز نرسیده
با تو کی می شود
که این سفر پایان
خوب خویش را در سرود
یکی بودن زمزمه کند ؟
-
این همه درخت به تماشای
کدام مسیر پر پیچ خاطره ایستاده اند
که اینگونه فکر تبر را از یاد برده اند
آخر کی می شود این سفر
در نگاه مضطرب و هزیان گویم؟
با توم ...
ـ اری ـ
ای جاده هرگز نرسیده.
کیوان
مهمانم می آید
باران دوباره از عشق
می خواهم تا
گرد پنجره افق آرزوهایم را
باز
بزدایم از
هر چه نامش حسرت است
دلم خبر می دهد و
نگاهم هنوز بر پنجره باز است!
کاش!!!
میهمانم تو باشی.
کیوان
چرا پنهان کنم ؟....عشق است و پیداست
در ین آشفته اندوه نگاهم.
تو را می خواهم - ای چشم فسون بار
که می سوزی نهان از دیرگاهم.
چه می خواهی ازین خاموشی سرد?
زبان بگشا که می لرزد امیدم!
نگاه بی قرارم بر لب تست
که می بخشی به شادیها نویدم!....
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم بر افروز!
به جان امد دل از ناز نگاهت
فرو ریز این سکوت آشنا سوز!...
(بر گرفته از کتاب آینه در آینه ه.ا.سایه)
فاصله را
اگر برداریم
به یک وجب خاک هم قناعت می کنیم
انگار چشم تر باران امان نمیدهد
-
کسی همین نزدیکیهاست...
کیوان
قلب من لحظه ها را شماره می کتد
و بی صدایی هیچ
در ملال می فسرد
شاید اینک
در دشتی دور
درگوشه ئی از دنیا
در حال وزیدن هستند.....
شاید اینک در جایی
باران بند آمده است و
شبنم بعد از باران شراب
و آذرخش نان است ...
و بدینگونه به دیگر باره قلب من
زایری می شود و از سر نو
سوی نامعلومی ها
ره آغاز می کند....
(از کتاب عاشقانه های آبی اثر واهاگن داواتیان)
اتاق من
همیشه ساکت است.
وتنها
گاهی " یاد تو "ست
که پاورچین پاورچین
از ذهن من می آید
و اینجا
- کنار من ـ
می نشیند.
و گاهی بعد
پاورچین پاورچین
می رود.....
محمود ارحمی
که هرچه بر آیینه
بنگری
جوابت را با گریه های هفت سالگی می دهد
پس ایم همه سال کجا بوده
چهره مخدوش خاکستر نشین زندگی
بی گمان آیینه هم دروغ می گوید .
کیوان
هوا تاریک می شود
از این همه قهر و آشتی
خورشید
به گمانم تو نیز همنشین همیشگی او شدی
که دیگر از طلوع نگاهت خبری
نیست
کیوان
با تو اهل ذوقم
اهل اهلیت خاک
اهل کوچه های پر از تابلوی چشمان تو
-
بی تو سردترین خورشید صبحم
که از طلوع مشرقی کاذب خود
بیزار است.
۳۰ تیر ۱۳۸۴ کیوان
جای تو در
تمام اینجا خالیست
کسی می آی
کاش تو هم بودی
فقط همین تو نیستی
کیوان
به زودی باران می آید از آسمان آب
برف می بارد باریدنی سپید
باران می بارد باریدنی خیس
ماه می تابد تابیدنی چراغ.
و چون باران ببارد بخواند در درخت
آب بیاید بلاید در گیاه علف
و چون عشق ببارد به چتر
و چون نخ ببافد یخاب
و چون باد بیاید سخت نسیم نرم
من پرده برمی دارم از راز چتری که کشیدم
بر خیال های تو و حقیقت این کلمات
و آنچه گذشت بر من
بر تو
چون آب سیاه سفید روشن خاموش.
(از کتاب تبعید به شما هیوا مسیح)