صدایی کن بلند
نگاهی کن شگرف
نامی بگو کوتاه
آسماني باش پر ز تمنا
-
صدايم كن
نگاهم كن
نامم را با زبان خود بگو
آسمان را بهانه كن
كيوان
دوستت دارم و
دفترم جاي براي نوشتن ندارد
چيزي بجز تو بر خاطرم خطور نمي كند
پس گوش بده
برايت حرفهايي دارم
همه ناتمام
مثل دفترم
كيوان
به خدا زمین تاریخ زمان
آب برگ به کودکان آن گاه که می خندند
به نان دریا صدف کشتی
به ستاره شب آن گاه که دستبندش را به من میدهد
به شعر که در آن خانه دارم و به زخم که در من لانه کرده
تو سرزمین منی تو به من هویت می دهی
آن که تو را دوست ندارد بی وطن است.
( در بندر ابی چشمانت نزار قبانی )
اهل ذوقم
اهل اهلیت خاک
اهل کوچه های پر از
خاطره
ازدحام تابلوی چشمان تو
-
بی تو سرد ترین خورشید صبحم
که از طلوع مشرقی کاذب خود
بیزار است
کیوان
و در مصیبت آن روزهای خوب گریست
کسی نمی داند
که پشت پنجره آواز کیست می اید
که کیست می خواند
کسی به سوک نشست
که سوکوار جوانی ست
سوکوار امید
و سوکوار گذشتن
و برنگشتن هاست
کسی نمی داند
که پشت پنجره رودی ست در سیاهی شب
( از جدایی ها حمید مصدق )
پروانه اي
از شوق ديدنت خود را بر هميشه مي كوبد
جاي ترك كوچكي در
غرورت خاليست .
كيوان
قدم بر می دارد
سنگین نفس می کشد
و بغضش را جرعه جرعه می نوشد
تا کسی نداند
قلبش عاشق گشته
و روئیاهایش سبز .
کیوان

به همین سادگی
آمدم !
نشستم
ماندم
حالا می دانم
خسته ام
تنهایم
بارانم
........
کیوان
فکر سفید من
چه دیر به کوچ
نازک نارس تو رسید
-
حالا
همه چيز سياه پوش چشمان شب است.
كيوان
پیله ای است
برشاخه اندیشه ام
از جنس ابریشم دستان تو
اما!
پروانه ام سالهاست مرده....
کیوان

دلگیر نشو
من پی علت علاقه ام بودم
جسمم اینجا روحم بی آشیانترین مرغ
دنیا
میدانم!
بی جهت تو را بیدار کردم .
کیوان
غزل غزل ترانه به دفتر نیمه تر اردیبهشت
خواب خوش بید پیر در رقص مجنون
ترجمان حافظ از گمشدگان
پیاله های پیا پی
کتابت تمام قصه های لیلا شدگان
به ویرانه دل می کشد هوار خاطره های
شبی بجا مانده از
شهری خاموش.
کیوان
کوچه دل ما
پر است از زرد برگ درختان و
هوای گرفته پاییز
صدای نفسهای کسی نمی آید به گوش
اینجا تمام فصلها را به بیراهه گره زده اند .
کیوان
لای کتاب جاییی که همه آن را
نمی خوانند
نوشته بود :
از هر هزار یکی استجابت شود
کاش آن یک تو باشی!!!
اینگونه خواب من از خواب تو رنگین تر است.....
کیوان
داغ بزرگي دارد
انكه نمي داند
تنها عشق از گمنام ترين
كوچه هاي
خالي شهر دل شهره اينهمه عالم شده
از رسوايي .
كيوان
چندین نشانی با خود آورده ام
همراه دلهري هاي تازه
كه در دستان رنگ باخته ام
بوي اسطوره مي دهد
- اينها نشانه هاي عاشق شدن نيست ؟! -
كيوان