من از حوصله این همه حرف
خسته ام
چیزی بگو
خواهش اين همه باران باش
در طراوت زمين خيس از
هيجان و
تكاپو
مهر مهربانان در كلام شفا بخش
خورشيد!
-
خسته ام !
چيزي بگو...
كيوان
در دشت
تنها دستان خواهشی خشک
از لابه لای
نگاه ترد خورشید
با کدامین باران
می خواهی سیرابش کنی
کیوان

هر چه ستاره بر بام خانه ما
می افتد
گردن آويزي مي شود
بر پنجره اتاقم
و بهانه اي براي دلتنگيهاي
كوچه پيچك پوش تنهايي!
كيوان
پیچک سبز خاطره تو
ای شهسوار یاد باران و ترانه های
دلواپسی دیدار دوباره
ای تو بهترین همنشین کلام
صادقانه
خورشید شب
نگاه من هميشه بر آسمان
سفيد دفتر توست .
كيوان
که خیالت روبرویم نفس به نفس
ایستاد
بوی سیب سرخ اتاقم را پر کرده
-
نارنجزار
قدمگاه ما می شود
که زمین فراخ جای برای نشستن
ندارد
من ایستاده بودم به پیشواز
که خیالت آمد.
کیوان
دلگير نشو
من پي علت علاقه ام بودم
جسمم اينجا روحم بي آشيانترين
مرغ دنيا
مي دانم !
بي جهت تو را بيدار كردم .
كيوان
مغرور مشو
از اوج اين علاقه
لايتناهي بلند
تا قعر آن
آبي بكر بيكران
وهمي نيست
.... تنها !!
ترس غرق شدن در چشمانت
چيز ديگريست.
كيوان
تا آخر ترانه
از اول اين شب بي قلندر
تا نهايت خورشيد !
اسير آخرين كلام
بي جواب خويشم
و به چيزي كه مرا حادث كند
بر چشمانت .
كيوان
آبی
دریا پر از رنگ بی رنگ
تنها ماهي قرمز من
مي داند چه بيهوده مي راند اين قايقران
كيوان