هیچ کس نبود
حتی چیزی از لا به لای
این همه نگاه
تنها از
پشت سرم دعاهای مادرم
بود که می بارید.
کیوان
دل کوچک من
هوای دشت بزرگ باران را
در خاطره
سنگ و شیشه پنهان کرده
روزگار قاموس بلندی دارد
صد حیف !!!!
ته این کوچه چه زود
پیر می شود سپیدار بلند
من خاطره
آشیانه مرغ مهاجر را
در نظر بازی باد به تصویر روشن علاقه شهریور ماه می سپارم
باران دوست داشتن کجاست ؟
من دشت بزرگی دارم در دل
حیف !!
پایان روزگار اینجاست.
کیوان