حالم خوب نیست !
غمگینم!
انگار
فصل تولدم نزدیک است.
- تامثل همیشه خورشید چشمم را گم کنم -
حالا!
فصل در خود گم شدنم
نزدیک
و من غمگین خورشیدم.
کیوان
چه می کنی با سرنوشت نوشته شده
بر طاق این خانه قدیمی
آین گرد و خاک نشانه
کدام حس تاریخ گذشته است
-
یادت می آید برایم انجیر آورده بودی ؟
تا فراموش کنم طعم تلخ
زنده بودن را
-
حالا کمی دورم از خود و دورتر از همیشه به تو
تو چه می کنی با سرنوشت؟
کیوان