که هرچه بر آیینه
بنگری
جوابت را با گریه های هفت سالگی می دهد
پس ایم همه سال کجا بوده
چهره مخدوش خاکستر نشین زندگی
بی گمان آیینه هم دروغ می گوید .
کیوان
هوا تاریک می شود
از این همه قهر و آشتی
خورشید
به گمانم تو نیز همنشین همیشگی او شدی
که دیگر از طلوع نگاهت خبری
نیست
کیوان
با تو اهل ذوقم
اهل اهلیت خاک
اهل کوچه های پر از تابلوی چشمان تو
-
بی تو سردترین خورشید صبحم
که از طلوع مشرقی کاذب خود
بیزار است.
۳۰ تیر ۱۳۸۴ کیوان