مهمانم می آید
باران دوباره از عشق
می خواهم تا
گرد پنجره افق آرزوهایم را
باز
بزدایم از
هر چه نامش حسرت است
دلم خبر می دهد و
نگاهم هنوز بر پنجره باز است!
کاش!!!
میهمانم تو باشی.
کیوان
چرا پنهان کنم ؟....عشق است و پیداست
در ین آشفته اندوه نگاهم.
تو را می خواهم - ای چشم فسون بار
که می سوزی نهان از دیرگاهم.
چه می خواهی ازین خاموشی سرد?
زبان بگشا که می لرزد امیدم!
نگاه بی قرارم بر لب تست
که می بخشی به شادیها نویدم!....
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم بر افروز!
به جان امد دل از ناز نگاهت
فرو ریز این سکوت آشنا سوز!...
(بر گرفته از کتاب آینه در آینه ه.ا.سایه)