مسرور می شوم از یادت
از نامت
از نگاهت
-
اما تو همه چیز را به باد فراموشی سپرده ای .
کیوان
دیگر آشیانه نخواهند ساخت
آن کبوترانی
که
تو در برشان
عشق را به مسلخ کشاندی
این تاریخ را دگرگون خواهد کرد
در شب آتش بازی چشمان پر ادعایت!!!
کیوان
ای جاده هرگز نرسیده
با تو کی می شود
که این سفر پایان
خوب خویش را در سرود
یکی بودن زمزمه کند ؟
-
این همه درخت به تماشای
کدام مسیر پر پیچ خاطره ایستاده اند
که اینگونه فکر تبر را از یاد برده اند
آخر کی می شود این سفر
در نگاه مضطرب و هزیان گویم؟
با توم ...
ـ اری ـ
ای جاده هرگز نرسیده.
کیوان