قلب من لحظه ها را شماره می کتد
و بی صدایی هیچ
در ملال می فسرد
شاید اینک
در دشتی دور
درگوشه ئی از دنیا
در حال وزیدن هستند.....
شاید اینک در جایی
باران بند آمده است و
شبنم بعد از باران شراب
و آذرخش نان است ...
و بدینگونه به دیگر باره قلب من
زایری می شود و از سر نو
سوی نامعلومی ها
ره آغاز می کند....
(از کتاب عاشقانه های آبی اثر واهاگن داواتیان)